السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
865
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
ظهور حضرت بود ) ، فرمودند : من در اين شهر غريبم ، گفتم : آقا اگر امرى داريد ، بفرماييد تا من به انجام برسانم ، فرمود : ما كارگران زيادى داريم ، ولى آنها حقّ ما را مىخورند و اكثرا يك قدم براى ما برنمىدارند و به ياد من نيستند . در اين هنگام از حالت رؤيا بيرون آمدم و در فراق آن حضرت و براى غربت او اشك ريختم . ملاقاتى از آية اللَّه العظمى مرعشى نجفى : ايشان شب جمعهاى براى بعضى حوائج بدون اطلاع رفقا به تنهايى به سرداب مقدّسه رفته و مشغول توسل به حضرت حجّت ( عج ) بودند ، شمعى همراه داشتند كه آن را روشن كرده و زيارت ناحيهء مقدسه را مىخواندند ، به مجرّد روشن شدن شمع ، شخصى از اهل سنّت كه مىبيند شخصى در سرداب است به طمع مال و عداوت مذهبى ، با آلت قتاله چاقو به سرداب آمده و به سوى ايشان حمله مىبرد ، معظم له گويا به خاموش كردن شمع ملهم مىشوند و از ترس جان ، به اطراف فرار مىكنند ، شخص مهاجم نيز ايشان را تعقيب مىكند تا اينكه در تاريكى عباى ايشان را مىگيرد ، در حالت اضطرار حقيقى بىاختيار ، عرض مىكنند : يا صاحب الزمان ! همان لحظه شخص ثالثى در آن تاريكى در سرداب پيدا شده و فريادى بر سر آن مهاجم مىزند كه او به زمين مىافتد ، بعد خود معظم له هم از ترس حالت ضعف و بيهوشى پيدا مىكند ، وقتى به هوش مىآيند مىبينند ، سرشان در دامان كسى است كه در كمال ملاطفت ايشان را به حال آورده ، اينك شمع روشن بوده و آن شخص مردى بوده با شمايل اعراب باديهنشين اطراف نجف ، كه چند دانه خرما بدون هسته به آقاى مرعشى مرحمت مىكنند و او در آن لحظه اصلا متوجّه نبوده ، خرماها را مىخورند و اندكى جان مىگيرند ، شخص عرب مىفرمايد : خوش نيست در چنين موارد خوف تنها آمدن ، اين چند نفر شيعه كه در سرّ من رأى هستند ملاحظهء غربت عسكريين را نمىكنند كه اقلا در شبانه روزى هر كدام دو بار به حرم مشرّف شوند ، بعد در ادامهء مكالمه اظهار غربت اسلام و لزوم يارى آن را مىكنند . چون از آرزوهاى ديرينهء آقاى مرعشى يافتن كتاب رياض العلماء بوده ، مىبينند آن شخص در ضمن سخنان مباركشان تمجيد زيادى از اين كتاب مىكند ، به مجرّد اينكه از خيال اين مرجع شيعه مىگذرد كه شخص بيابانى را با اين سخنان عالمانه چه